تبليغاتX
چایخانه ی غزل
 

 پرنده های خیالم به فکر بال و پرند

 که تا سپیده ترین صبح روشنت بپرند

 

 مسیر چشم تو هرچند تا افق ابری ست

 کبوتران نگاهت چقدر خوش خبرند

 

 سؤال های من از تو اگر چه طولانی است

 جواب های تو اما همیشه مختصرند

 

 به احتمال قریب از تو هرچه می گویم

 از عاشقانه ترین شعر، عاشقانه ترند

 

 پر از ترانه ی شوقم ، پر از حدیث سفر

 که لحظه های تو با من همیشه همسفرند

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 2:16  توسط مهدی میرآقایی | 
 

  شب می رود و روی تو جا می ماند

  عطر تو در آغوش فضا می ماند

  تردید نکن گرچه صدا می میرد

  یک واکنش از موج صدا می ماند

  بین من و ما فاصله تا یک نفس است

  حرفی بزن این درد چرا می ماند

  لبریز امیدیم همین ها کافی است

  از عشق همین حال و هوا می ماند

  این واژه عجب حال نسوزی دارد

  درشعله هنوزم سرپا می ماند

  در زمزم حس تو وضو باید ساخت

  از سعی تو یک کوه صفا می ماند

  ***

  ای کاش هوایی که شدم برگردی

  شعری ،غزلی فاصله را...

                                        بردارد

 


برچسب‌ها: مهدی میر آقایی ناگهانی همیشه نارنجی
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 3:55  توسط مهدی میرآقایی | 
 

از چشم تو آن قدر دورم تازگی ها

آن قدر دلتنگ حضورم تازگی ها

که روبرویم هستی و دلتنگ هستم

یک قاب سرد سوت و کورم تازگی ها

مثل خیابانی پر از حس زمستان

چشم انتظار یک عبورم تازگی ها

عادت ندارم ساکت و سنگین بمانم

زخمی تر از زخم غرورم تازگی ها

در فصل گرم چشمهایم پلک تا پلک

غرق عبوری و مرورم تازگی ها

گفتی صبوری کن،صبوری کن،صبوری

کو " طرفه خاکی " من صبورم تازگی ها

 


برچسب‌ها: میراقایی سیدمهدی میرآقایی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 2:1  توسط مهدی میرآقایی | 
 

با آنكه چشمانت پناه عشق بودند

ياران رفيق نيمه راه عشق بودند

 

دلتنگ بودی راه دريا را گرفتی

اعماق دريا جايگاه عشق بودند

 

ساحل هنوزم تكيه بر خورشيد می‌زد

ساحل‌نشينان رو سياه عشق بودند

 

دريا به سمت ردپايت خيز برداشت

دريا دلان مرد گناه عشق بودند

 

احساس روی شانه‌هايت گريه می‌كرد

تا شانه‌هايت تكيه‌گاه عشق بودند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 2:13  توسط مهدی میرآقایی | 
 

به هوای تو تمنا شده ام می دانی

گم شدم در تو و پیدا شده ام می دانی

مثل تقویم ورق خورده و باطل شده ام

غرق دیروزم و فردا شده ام می دانی

بی خبر در پی یک حادثه ی گنگ و غریب

چشم بر هم زده ام تا شده ام می دانی

مثل یک شهر که در آتش اسکندر سوخت

در بیابان دلم جا شده ام می دانی

من هنوز از همه ی شهر شکایت دارم

بین این قوم چه تنها شده ام می دانی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 4:11  توسط مهدی میرآقایی | 
 

آتش گرفت خاك و زمين دم به جا  گذاشت

مردي  ميان هاله ي  مبهم به جا  گذاشت

 

اين جاده روي پيچ و خم بي قواره اش

چرخيد تا شتاب دما دم به جا گذاشت

 

ديوانه وار روي قدم ها ي عاصي اش

زخمي ترين عبور مصمم به جا گذاشت

 

مرد سفر هواي شروعي دوباره داشت

دركوه و دشت نعره ي اَدهم به جا گذاشت

 

عصيان تمام حافظه اش را گرفته بود

تنديسي از تنفرآدم به جا گذاشت

 

سياره ام جزيره جزيره بهشت بود

آدم كه پا گذاشت جهنم به جا گذاشت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 4:12  توسط مهدی میرآقایی | 
 

    اینجا غریبه بودم، اهل زمین نبودم

    با روح بی شکیبم هرگز عجین نبودم

 

    از جنس موج بودم ، رفتن گناه من شد

   خود را شکستم اما ساحل نشین نبودم

 

    باید گناهمان را بر شانه می نوشتند

    پر بود شانه هایم هرچند این نبودم

 

    من آخرین شروعم برگرد باورم کن

    عصیان گرفته روحم اهل یقین نبودم

 

    باری است روی دوشم از افترا و تهمت

     یا من در اشتباهم یا خرده بین نبودم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 3:27  توسط مهدی میرآقایی | 
 

دلم می خواست طوفان باشم و دریای من باشی

   اهورایی ترین هم صحبت یلدای من باشی

 

   تو را در سینه ام هر لحظه با خود می برم اما

   چه می شد لحظه ای من جای تو، تو جای من باشی

 

   هنوزم می شناسم عطر گیسوی غزل بافت 

   که با احساس می آیی غزل آرای من باشی

 

   پرازدیروزم وامروزهم در سایه خواهم ماند

   تو ای فردا ترین می خواستم فردای من باشی

 

   برایت فال می گیرم...بیا این حافظ و این تو

   که اهل "هرچه پیش آید خوش آید" های من باشی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 1:12  توسط مهدی میرآقایی | 
 

دارد هنوز پنجه به دیوار می کشد

 مردی که مرگ عاطفه را جارمی کشد

 آتش گرفته بین نفس هاش واژه ای

 تا حلقه حلقه دامنه ی دار می کشد

 باور نداشت قصه همین است، زندگی

 چیزی که از نبودنش آزار می کشد

 این درد را برای همین روز مره ها 

 یکبار می نویسد و صد بار می کشد 

 با آن که مرد چشم خودش را به خواب زد 

 دارد هنوز پنجه به دیوار می کشد 

               

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 2:37  توسط مهدی میرآقایی | 
 

در دست باد زخم صداي پلنگ هست

دنيا چه كوچك است،فضامان چه تنگ هست

 

در جاي جاي شهر خدا جا گرفته است

شيطان،اگرچه بر بدنش جاي سنگ هست

 

رفتن اگر چه باور تلخي است ، مي رويم

ديگر كجاي قصه مجال درنگ هست

 

وقتي غروب روي تنت موج مي زند

فرقي نمي كند كه چه چيزي قشنگ هست


 

فرقي نمي كند كه كجا ايستاده اي

هرجا هميشه سايه ي سنگين جنگ هست

 

حتی نشد كه رجعت تاريخ را نديد

دنيا هنوز عرصه ي تيمور لنگ هست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 0:46  توسط مهدی میرآقایی | 
 

آتش گرفت خاك و زمين دم به جا  گذاشت

مردي  ميان هاله ي  مبهم  به جا  گذاشت

 

اين جاده روي پيچ و خم بي قواره اش

 چرخيد تا شتاب دما دم به جا گذاشت

 

ديوانه وار روي قدم ها ي  عاصي اش

 زخمي ترين عبور مصمم به جا گذاشت

 

مرد سفرهواي  شروعي  دوباره  داشت

 دركوه ودشت نعره ي اَدهم به جا گذاشت

 

عصيان تمام حافظه اش را گرفته  بود

 تنديسي  از تنفرآدم  به جا گذاشت

 

سياره ام جزيره جزيره بهشت  بود

 آدم كه پا گذاشت جهنم به جا گذاشت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 2:50  توسط مهدی میرآقایی | 
 

   تمام ثانیه هایم لبالبت بودند

   چه موج های خیالی که مرکبت بودند

   غزل غزل که چکیدند روی دفتر من

   و واژه واژه مهیای هرشبت بودند

    اگرچه اوج گرفتند و آسمان چیدند

   ولی فرشته ، فرشته مقربت بودند 

   و عشق حس قشنگی که با تو پر می زد

   شبیه زمزمه هایی که بر لبت بودند

   همیشه آیه به آیه  ترا نشان  می داد

   همیشه روح غزل ها مخاطبت بودند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 4:38  توسط مهدی میرآقایی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

If there isn’t a common language between human beings. feeling is the common language of people in all over the world and poem is the expression of common feeling with words of unanimous friendship and notice to the point when two eyes meet and two minds meet, which in this point of converge and in this common feeling the poem is born , and as we know , nothing can be born unilateral

اگر زبان مشترکی میان
انسان ها نباشد ،احساس
زبان مشترک همه ی
انسان های روی زمین است
و شعر یعنی ابراز حس مشترک
با واژه های همزبان دوستی
و اشاره ای به نقطه ی تلاقی
دو نگاه و دو اندیشه که در این
نقطه ی تلاقی و این حس مشترک
شعر متولد می شود ...
که هیچ تولدی یک سویه نیست

ازمقدمه ی مجموعه غزل
"ناگهانی همیشه نارنجی"

مهدی میرآقایی

پیوندهای روزانه
بررسی ناگهانی همیشه نارنجی خبرگزاری قرآنی ایران_وحید طلعت
غزلی در انجمن سخن کاشان
چند عکس در کاشان
غزلی در روزنامه قدس
پوتین من کجاست خبرگزاری فارس
بررسی ناگهانی همیشه نارنجی روزنامه جام جم
معرفی ناگهانی همیشه نارنجی خبرگزاری قرآنی ایران
معرفی ناگهانی همیشه نارنجی کانون ادبیات ایران
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
دی 1390
آبان 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
بهمن 1389
مهر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشيو
برچسب‌ها
میراقایی سیدمهدی میرآقایی (1)
مهدی میر آقایی ناگهانی همیشه نارنجی (1)
پیوندها
کانون ادبیات ایران
ناگهانی همیشه نارنجی
تازه های ادبی
آدینه
همه ی دوستان من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM