![]() |
![]() |
|
|
درمن بریزهرچه ندارم نه بیشتر با ابراتفاق ببارم ... نه بیشتر پاییزعاشقانه ی اردیبهشتم و ... امشب خیال کن که بهارم نه بیشتر من هرچه می دوم به توهرگزنمی رسم یک گام با تو فاصله دارم نه بیشتر شیرین من! تو را به لبم تلخ می کنند نزدیک تر تو را که بیارم نه بیشتر برگرد حس و حال مرا عاشقانه کن بنشین تو صاف و ساده کنارم نه بیشتر باور کنید قصد جسارت نداشتم افتاده با خودم سر و کارم نه بیشتر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 3:12 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 1:4 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
چقدر فاصله ی کاذبی ست میز بین دست های من و تو وقتی که خودکارهای مان هم جنس نیستند با من دست بده ما نیای مشترک داریم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 2:0 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 1:54 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
دیگر برای از تو نگفتن مجال نیست وقتی نمانده ،فرصت خواب و خیال نیست تا این فضا،فضای پر از بی نهایت است دیگر حدیث روی و زنخدان و خال نیست باید شروع شد... که سفر لحظه ی شروع آغاز می شود ،سخن از ماه و سال نیست آخر به جاده زد تب رفتن گرفته بود مردی که گفت آینه هاتان زلال نیست می گفت مرد ساده خدا رنگ آرزو ست چیزی برای باور مردم محال نیست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 17:25 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
من از تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 2:58 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
غروب شكل درختان بی ثمر می شد و سهم سايه از اين شهر بيشتر می شد كشيده بود كسی روح سبز جنگل را كه داشت قسمت بی رحمی تبر می شد تمام حرمت اين شهر رد مردی بود كه هر شب از دل این کوچه رهگذر می شد خبر دهان به دهان گشت مرد راهی شد همان كه عمق وجودش پراز سفر می شد ... شبانه هاي تو در باد شعله ور بودند شبی كه حرف تو با چاه مختصر می شد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 14:52 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
يادش به خير جمعه ي آخر كه رد شدي آهسته از كنار همين در كه رد شدی پاييز در حوالي چشم تو ساده شد از روزهاي خسته ي آذر كه رد شدي چشمی نگاه پنجره را امتداد داد از چشمه هاي روشن باور كه رد شدي حالا به لحظه هاي خودم قفل مي زنم مانند لحظه هاي معطّر كه رد شدی اين جمعه هم بهانه ي يك بغض مي شوي مثل غروب جمعه ي آخر كه رد شدي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 3:8 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
اصلا بیا به کوچه های شهرمان برگردیم من بازهم کوچه ی "مشیری "را زمزمه می کنم تو از روبرو بیا فرقی نمی کند کجا به هم می رسیم اما به هم می رسیم اگرچه یک روز کوچه های شهرمان را آذین می بندند یکروز سیاه پوش می کنند ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 9:5 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
با رفتن تو چلچله ها همسفر شدند تا کوچه کوچه،کوچ تو را با خبر شدند دریا که ابر پشت سرت ریخت ناگهان تصنیف های سبز دعا تازه تر شدند پاییز بوسه ای به تمنای خاک زد... جنگل نماند،کاج ترین ها تبر شدند انگار سیب و صاعقه پیوند خورده بود تا ابر های حادثه ای بارور شدند باران گرفت و بعد غزل های دوستی تسلیم محض وسوسه های سفرشدند باران گرفت و حال و هوای تو تازه شد گفتی سپید رود و غزل ها خزر شدند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 5:33 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
دارد هنوز پنجه به دیوار می کشد مردی که مرگ عاطفه را جارمی کشد آتش گرفته بین نفس هاش واژه ای تا حلقه حلقه دامنه ی دار می کشد باور نداشت قصه همین است، زندگی چیزی که از نبودنش آزار می کشد این درد را برای همین روز مره ها یکبار می نویسد و صد بار می کشد با آن که مرد چشم خودش را به خواب زد دارد هنوز پنجه به دیوار می کشد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 3:50 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
اتفاق خواهد افتاد می دانم یک نفر برای روح در پروازم آسمان خواهد کشید ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4:23 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ گوگل ریدر عناوین مطالب وبلاگ آرشيو مطالب |
| درباره وبلاگ |
If there isn’t a common language between human beings. feeling is the common language of people in all over the world and poem is the expression of common feeling with words of unanimous friendship and notice to the point when two eyes meet and two minds meet, which in this point of converge and in this common feeling the poem is born , and as we know , nothing can be born unilateral اگر زبان مشترکی میان انسان ها نباشد ،احساس زبان مشترک همه ی انسان های روی زمین است و شعر یعنی ابراز حس مشترک با واژه های همزبان دوستی و اشاره ای به نقطه ی تلاقی دو نگاه و دو اندیشه که در این نقطه ی تلاقی و این حس مشترک شعر متولد می شود ... که هیچ تولدی یک سویه نیست ازمقدمه ی مجموعه غزل "ناگهانی همیشه نارنجی" مهدی میرآقایی |
| پیوندها |
|
کانون ادبیات ایران ناگهانی همیشه نارنجی تازه های ادبی آدینه همه ی دوستان من |
|
پنجره |