سایه ام قد می کشد بر سینه ی دیوارها
می گریزم از خودم ، از ترس این آوارها
سایه ام را بازمی کارم کنار بودنم
می نشینم خیره براین روزها، تکرارها
دیگرای همرازمن حرفی ندارم جز سکوت
بگذرازمن از تمام واژه ها ، گفتارها
آن که آتش می کشد بر خرمن پروانه کو؟
تا پریشان تر شود از شمع ها، از یارها
دیگر ازامواج سرگردان صوتی خسته ام
خسته ازاین حرف ها،این گفته ها، پندارها
نوشته شده توسط مهدی میرآقایی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 2:0 موضوع | لینک ثابت
آتش گرفت خاك و زمين دم به جا گذاشت
مردي ميان هاله ي مبهم به جا گذاشت
اين جاده روي پيچ و خم بي قواره اش
چرخيد تا شتاب دما دم به جا گذاشت
ديوانه وار روي قدم ها ي عاصي اش
زخمي ترين عبور مصمم به جا گذاشت
مرد سفرهواي شروعي دوباره داشت
دركوه ودشت نعره ي اَدهم به جا گذاشت
عصيان تمام حافظه اش را گرفته بود
تنديسي از تنفرآدم به جا گذاشت
سياره ام جزيره جزيره بهشت بود
آدم كه پا گذاشت جهنم به جا گذاشت
نوشته شده توسط مهدی میرآقایی در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 2:0 موضوع | لینک ثابت
تمام ثانیه هایم لبالبت بودند
چه موج های خیالی که مرکبت بودند
و واژه واژه مهیای هرشبت بودند
ولی فرشته ، فرشته مقربت بودند
وعشق حس قشنگی که با تو پر می زد
شبیه زمزمه هایی که بر لبت بودند
همیشه آیه به آیه ترا نشان می داد
همیشه روح غزل ها مخاطبت بودند
نوشته شده توسط مهدی میرآقایی در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 2:42 موضوع | لینک ثابت
چقدر دلم می خواهد
صفررا آن قدر تقسیم کنم
که هیچ عدد متعارفی پیدا نشود
بعد ...
به بی نهایت عمل بیهوده ی خودم بگویم
زندگی !
نوشته شده توسط مهدی میرآقایی در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 1:18 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

"اگر زبان مشترکی میان
انسان هانباشد ،احساس
زبان مشترک همه ی
انسان های روی زمین است
و شعر یعنی...
ابراز حس مشترک
با واژه های همزبان دوستی"...
ازمقدمه ی مجموعه غزل
"ناگهانی همیشه نارنجی"
مهدی میرآقایی - استان تهران
فهرست اصلی
پيوندها
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY